جهت عضویت در A P A D A N E T و دنبال کردنِ تمایل دارید ؟!
A P A D A N E T آپادانت یک شبکه اجتماعی ِ قدرتمند ِ مبتنی بر وب است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول بیشتر از 200 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربران، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک شبکه اختصاصی قادر به ارتباط با یکدیگر بوده و به کمک تکنولوژی آراِساِس میتوانند تازه ترینها را پیگیری نمایند. A P A D A N E T توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر است!
اکبر عبدی همبازی مرحوم حسین پناهی، خاطره-ای از همکار سابقش می-گوید که خواندن آن خالی از لطف نیست. اکبرعبدی می-گوید: «یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد بود. از ماشین پیاده شد بدون کاپشن. گفتم: حسین این جوری اومدی از خانه بیرون؟ نگفتی سرما می-خوری؟! گفت: کاپشن قشنگی بود نه؟ گفتم: آره. گفت: من هم خیلی دوستش داشتم ولی سرراه یکی را دیدم که اون هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت. من فقط دوستش داشتم!
مردی مقابل گل فروشی ایستاده بود و میخواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود. وقتی از گل فروشی خارج شد، دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود و هق هق گریه میکرد. مرد نزدیک رفت و از او پرسید: دختر خوب چرا گریه میکنی؟ دختر در حالی که گریه میکرد، گفت: میخواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی.. فقط 75 سنت دارم، درحالی که گل رز 2 دلار میشود. مرد لبخند زد و گفت: با من بیا، من برای تو یک شاخه گل رز قشنگ میخرم. وقتی از گلفروشی خارج میشدند، مرد به دختر گفت: مادرت کجاست؟ میخواهی ترا برسانم؟ دختر دست مرد را گرفت و گفت: آنجا و به طرف قبرستان اشاره کرد. مرد او را به قبرستان برد و دختر روی یک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت. مرد دلش گرفت و طاقت نیاورد، به گل فروشی برگشت، دسته گل را گرفت و 200 مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد
داستانی جالب از فردریک کبیرحاکم گذشته آلمان !! ________________________________________ فردریک کبیر که از سال ۱۷۴۰ تا ۱۷۸۶ بر کشور آلمان حکومت می کرد معتقد به آزادی اندیشه بود و رشد فکری مردم را در گرو آن می دانست. او یک روز سوار بر اسب با همراهانش از یکی از خیابان های برلین می گذشت، گروهی از مخالفان اعلامیه تند و تیزی علیه او بر دیوار چسبانده بودند. فردریک آن را به دقت خواند و گفت: “بی انصافها چقدر اعلامیه را بالا چسبانده اند ما که سوار اسب هستیم آن را به راحتی خواندیم ولی افراد پیاده برای خواندنش به زحمت می افتند. آن را بکنید و پایین تر بچسبانید تا راحت تر خوانده شود”. یکی از همراهان با حیرت گفت: “اما این اعلامیه بر ضد شما و اساس امپراتوری است”. فردریک با خنده پاسخ داد: “اگر حکومت ما واقعا به مردم ظلم کرده و آنقدر بی ثبات است که با یک اعلامیه چند خطی ساقط شود همان بهتر که زودتر برود و حکومت بهتری جای آن را بگیرد، اما اگر حکومت ما بر اساس قانون و نیک خواهی و عدالت اجتماعی و آزادی بیان و قلم است مسلم بدانید آنقدر ثبات و استحکام دارد که با یک اعلامیه از پا نیفتد.”
واقعی یه روز مامانم تعریف میکرد: یه زنه به شوهرش که 50 ال اینارو داشت شک کرده بود که هر شب این کجا میره که میگه الن برمیگردم!!! یه شب دوماد این بنده خدا میفته دنبالش میبینه چن کیلو موز و سیب و پرتقال و ... میگره و میره توی یه خونه!!! ای طرف یخوده صبر میکنه میره دمه دره خونه درو میزنه یه زنه میاد دمه در!!!! ازش میپرسه این آقا که الان اومد خونتون کی بود؟ میگه شوهرم بود!!!! طرف میاد به خونواده زنش میگه. شب که ای آقا برمیگرده خونه... زنش و بچه هاش میگیرن تا اونجایی که میتونن مرد رو میزنن!!!! حقش بود من بودم میکشتمش
امضاء:
رنگین کمان معرفت پاداش کسی است که تا آخرین لحظه زیر باران \"دوستی\" بماند...
مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا میکردکه زیباترین قلب را در آن شهر دارد. جمعیت زیادی گرد آمدند قلب او کاملاً سالم بود و هیچ خدشهای بر آن وارد نشده بود پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیدهاند مرد جوان در کمال افتخار با صدائی بلندتر به تعریف از قلب خود پرداخت
ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت:
اما قلب تو به زیبائی قلب من نیست مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند او با قدرت تمام میتپید اما پر از زخم بود قسمتهائی از قلب او برداشته شده بود و تکههائی جایگزین آنها شده بود اما آنها به درستی جاهای خالی را پرنکرده بودند و گوشههائی دندانه دندانه در قلب او دیده میشد در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکهای آنها را پرنکرده بود مردم با نگاهی خیره به او مینگریستند و با خود فکر میکردند این پیرمرد چطور ادعا میکند که قلب زیباتری دارد!؟
مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و با خنده گفت:
تو حتماً شوخی میکنی قلبت را با قلب من مقایسه کن قلب تو تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است!
پیرمرد گفت:
درست است قلب تو سالم به نظر میرسد اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمیکنم میدانی هر کدام از این زخمها نشانگر انسانی است که من عشقم را به او دادهام من بخشی از قلبم را جدا کردهام و به او بخشیدهام گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده که به جای آن تکه بخشیده شده قرار دادهام اما چون این تکهها مثل هم نبودهاند گوشههائی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند چرا که
*یادآور عشق میان دو انسان هستند*
بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیدهام اما آنها چیزی از قلب خود را به من ندادهاند این همه شیارهای عمیق را با تکه هایی که من در انتظارش بودهام پرکنند
حالا میبینی که زیبائی واقعی چیست؟
مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد در حالی که اشک از گونههایش سرازیر بود به سمت پیرمرد رفت از قلب جوان و سالم خود تکهای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای زخم قلب مرد جوان گذاشت!!!
مرد جوان به قلبش نگاه کرد دیگر سالم نبود اما از همیشه زیباتر بود عشق از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ کرده بود!!!
نابینا: مگر شرط نکردیم از گیلاسهای این سبد یکی یکی بخوریم ؟ بینا : آره نابینا : پس تو با چه عُذری سه تا سه تا می خوری ؟ بینا : تو واقعا” نابینایی ؟! نابینا : مادرزاد! بینا : پس چطور فهمیدی من سه تا سه تا می خورم ؟! نابینا : واسه این که من دو تا دو تا می خورم و تو معترض نمی شی :دی
امضاء:
پیـــــــشاپیـــــــش روز آقایـــــــــون مبــــــــــارک :)
فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت.
هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بیرون کشید.
وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند.
هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با پریدن در استخر و نجات دادن جان یک بیمار دیگر، قابلیت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که این عمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست.
و اما خبر بد...
این که بیمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از این که از استخر بیرون آمد خود را با کمر بند حوله حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شدیم او مرده بود.
هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش را دار نزد. من آویزونش کردم تا خشک بشه...
پسر تنبل مردی پسر تنبلی داشت که از زیر کار درمیرفت و همه چیز را به شوخی میگرفت. روزی او را نزد حکیم آورد و گفت: “از شما میخواهم به این پسر من چیزی بگویید که دست از این تنبلی و بیتفاوتیاش بردارد و مثل بقیه بچههای این مدرسه به دنیای واقعیت و کار و تلاش برگردد.”
حکیم با لبخند به پسر نگاه کرد و گفت: “اگر تو همین باشی که پدرت میگوید زندگی سخت و دشواری مقابلت هست. آیا این را میدانی؟”
پسر تنبل شانههایش را بالا انداخت و گفت: “مهم نیست؟” حکیم با تبسم گفت: “آفرین به تو که چیزی برای گفتن داری. لطفاً همینی که میگویی را درشت روی این تخته بنویس و برای استراحت با پدرت چند روزی میهمان ما باش.”
صبح روز بعد وقتی همه شاگردان برای خوردن صبحانه دور هم جمع شدند حکیم به آشپز گفت که برای پسر تنبل غذای بسیار کمی بریزد. پسر که از غذای کم خود به شدت شاکی شده بود نزد حکیم آمد و به اعتراض گفت: “این آشپز مدرسه شما برای من غذای بسیار کمی ریخت!”
حکیم بی آن که حرفی بزند به نوشتهای که شب قبل پسر روی تخته نوشته بود اشاره کرد و گفت: “این نوشته را با صدای بلند بخوان! حرفی است که خودت نوشتهای!”
روی تخته نوشته شده بود: “مهم نیست!” و این برای پسر تنبل بسیار گران تمام شد. ظهر که شد دوباره موقع ناهار غذای کمی تحویل پسر تنبل شد. این بار پسر با اعتراض همراه پدرش نزد حکیم آمد و گفت: “من اگر همینطوری کم غذا بخورم که خواهم مرد.”
حکیم دوباره به تخته اشاره کرد و گفت: “جواب تو همین است که خودت همیشه میگویی!”
روز سوم پسر تنبل زار و نحیف نزد حکیم آمد و گفت: “لطفاً به من بگویید اگر بخواهم غذای کافی به دست آورم چه کار کنم؟”
حکیم به آشپزخانه رفت و گفت: “هر چه را آشپز میگوید تا ظهر انجام بده!”
پسر تنبل تا ظهر در آشپزخانه کار کرد و ظهر به اندازه کافی غذا خورد. او خوشحال و خندان نزد حکیم آمد و گفت: “چه خوب شد راهی برای نجات از گرسنگی پیدا کردم!” و بعد خوشحال و خندان برای تأمین شام خود به آشپزخانه برگشت.
پدر پسر تنبل با تعجب به حکیم نگاه کرد و از او پرسید: “راز این به کار افتادن فرزندم چه بود؟”
حکیم با خنده گفت: “او حق داشت بگوید مهم نیست! چون چیزی که برای شما مهم بود و برای حفظ اهمیتش حاضر بودید تلاش کنید، او به خاطر تنبلیاش و این که همیشه شما بار کار او را بر دوش میگرفتید دلیلی برای نامهم شمردنش پیدا میکرد. اما وقتی موضوع به گرسنگی خودش برگشت فهمید که اوضاع جدی است و اینجا دیگر جای بازی نیست معنی مهم بودن را فهمید و به خود تکانی داد. شما هم از این به بعد عواقب کار و نظر او را مستقیم به خودش برگردانید و بیجهت بار تنبلی او را خودتان به تنهایی به دوش نکشید. خواهید دید که وقتی ببیند نتیجه اعمال ناپسندش مستقیم متوجه خودش میشود اعمال درست برای او مهم میشوند و دیگر همه چیز عالم برایش نامهم نمیشوند
اون موقع هایی که هنوز دوران خان و خان بازی و ارباب و رعیتی بوده یه خان زاده ی جوونی بوده که از قضای روزگار عاشق دختر رعیتی میشه که تو خونه شون کار میکرده ولی از ترس خان و زنش حتی جرات به زبون آوردنش رو هم نداشته.... و این عشق بوده و بوده تا اینکه یعد یه مدت خان و زنش بیخبر از همه جا برای خان زاده ته تغاریشون آستین بالا می زنند و میرن خواستگاری دختر یکی از خانهای معروف و بیخبر از دل خان زاده اونو براش عقد میکنند!! خانزاده هم که از ترسش سکوت کرده بوده مجبور میشه به سکوتش ادامه بده و زندگیشو کنه...
یه مدتی که میگذره خانزاده جوون متوجه میشه که هیچ جوری این عشق از دلش بیرون نمیره!! آتیش این عشق انقدر شعله ور بوده که خان زاده آخرش پنهونی از دختر رعیته تقاضای ازدواج میکنه و یواشکی عقدش میکنه و بعد یه مدت هم ازش صاحب یه پسر میشه و این در حالی بوده که از زن اولش دو تا پسر دیگه داشته...... زندگی همینجوری جریان داشته تا اینکه همسر اول خانزاده بعد سه سال یعنی وقتیکه پسر هووش دوساله بوده خیلی اتفاقی متوجه وجود یه زن دیگه تو زندگی شوهرش میشه و از اون به بعد بنای ناسازگاری با خان زاده رو میزاره و زن و بچه اش رو تهدید به مرگ میکنه.... از اونجایی که خانزاده تو سلیطه بودن و بی رحم بودن زن اولش شک نداشته و به چشم خودش شاهد این چیزها بوده و مطمئن بوده که تهدیدش رو عملی میکنه پنهونی زن و پسرش رو با مقداری پول میفرسته به یه جای دور که در امان باشند.......
و این فرستادن همانا و فراموش کردنشون همانا.... زن از ترس جون خودش و پسرش دیگه هیچوقت نه سراغ شوهرش میره و نه برمیگرده و با هر دردسر و بدبختی ای که بوده تنها و غریب، با کار کردن اینجا و اونجا پسرش رو بزرگ می کنه و بعد بزرگ شدنش هم هرگز هم اجازه نمیده که بره سراغ پدرش!! اون پسر با عشق و زحمت مادرش بزرگ میشه با خاطره ای بد از پدرش که هیچ وقت حتی بعد مرگش هم از ذهنش پاک نشد... در حالیکه زحمت ها و رنجهای مادر همیشه گوشه ذهن پسر بود و عشقش گوشه قلبش.... اونقدر که بعد مرگش برای زنده نگه داشتن خاطره های مادرش، برای نوه ی دختری که همون سال خدا بهش میده اسم مادرش رو انتخاب میکنه.... لیلا.......
گاهی وقت ها که به "لیلا" و سرنوشتش فکر میکنم دلم میخواد بدونم چرا دیگه هیچ وقت خانزاده سراغ زنش و پسرش رو نگرفت... واقعا فراموششون کرده بود یا...... دلم میخواست کسی بود که میتونست با جزییات همه واقعیت رو برام تعریف کنه!! کاش اون موقع ها سنم میرسید برای پرسیدن از خود پدربزرگ.... کاش الان بود و ازش میپرسیدم.... کاش اونوقتها کسی به خاطر خودش از گذشته اش میپرسید نه به خاطر رفتن دنبال ارث و میراثی که نصیب خواهر و برادرهای دیگه اش شده!! گاهی فکر میکنم با اینکه هیچ وقت "لیلا" رو ندیدم اما محبتشو تو دلم میتونم احساس کنم... نمیدونم.... شاید همه به خاطر اینه که اسمش رو منه....
مربی مهدکودک و چکمه ها خانم جوانی که در کودکستان برای بچه های 4 ساله کار میکرد میخواست چکمه های یه بچه ای رو پاش کنه ولی چکمه ها به پای بچه نمیرفت بعد از کلی فشار...و خم و راست شدن، بچه رو بغل ميكنه و ميذاره روی میز، بعد روی زمین بلاخره باهزا....................................
امضاء:
خسته ام از تكرار غصه هايم
درس بعدي را شروع كن
زندگي...
مامان داره ظرف میشوره رو به من میکنه میگه: امروز رفتی دکتر چی شد؟؟؟ شروع به توضیح دادن می کنم یهو ظرف از دست مامانم میوفته میشکنه!!! مامانم: ااااااااااااه انقدر حرف میزنی حواسم پرت شد دیگه سرویس ناقص شد!!!! من: بابام داره تلویزیون میبینه رو به من میگه: رفتی بانک چی شد؟؟؟ با کلی ذوق و شوق شروع به تعریف میکنم یهو اخبار BBC شروع میشه!!!! بابام در حال زیاد کردن صدای تلویزیون: هیــــــس هیچکی حرف نزنه!!!! من: داداشم تو اتاقش داره درس میخونه صدام میزنه میگه بیا ... کلی خوشحال میرم تو اتاق میگم جانم داداش یهو تلفنش زنگ میزنه دوست دخترشه!!! داداشم در حالی که نیشش باز شده دیده دختره زنگ زده : میشه بری بیرون درو ببندی؟؟ من: میشینم تو اتاقم پای کامپیوتر ، مامان بابام و داداشم در حال حرف زدن صداشون از حال داره میاد: مامانم: این پسره از دست رفت بابام: آخر سرطان باسن میگیره انقدر میشینه پای کامپیوتر!!1! داداشم : پرروش کردی دیگه !! گرفتار شدیم به خدا !!!!
امضاء:
خسته ام از تكرار غصه هايم
درس بعدي را شروع كن
زندگي...
اخه عاشقی که غرور نمیشناسه اصلا پایه اش بر خورد کردن غرور هست شاید حکایت ان عاشقی است که زخم دلی دارد از معشوقه اش ، که دیگر توان و جون پا پیش گذاشتن را ندارد