آپادانت  

دوشنبه 01 خرداد 1391

آپادانت

اخلاق، چيز ساخته شده و حاضر آماده اي نيست، بلكه ذره ذره و روز به روز، خلق و ايجاد مي گردد.((ارناليل))
 
هر داستانی کوتاه دارید بفرستید ونظر بدید

کاربران گروه

نمایش همه

مدیران گروه

داستان کوتاه

گروه عمومی · 73 کاربر · 766 پست / در دسته : فاقد دسته بندی
EsAliEs
1337351446439136_large.jpg EsAliEs


ازتون میخوام تو گروه "حسین پناهی" عضو بشین و مطالب مرتبطتون رو ارسال کنین . دوستانتون رو هم از طریق دعوتنامه به این گروه دعوت کنین . ممنون {-291-}

[لینک]
امضاء: پیـــــــشاپیـــــــش روز آقایـــــــــون مبــــــــــارک :)
zahra
FullImage.jpg zahra
اکبر عبدی همبازی مرحوم حسین پناهی، خاطره-ای از همکار سابقش می-گوید
که خواندن آن خالی از لطف نیست.
اکبرعبدی می-گوید: «یک روز سر سریال بودیم.
هوا هم خیلی سرد بود.
از ماشین پیاده شد بدون کاپشن.
گفتم: حسین این جوری اومدی از خانه بیرون؟
نگفتی سرما می-خوری؟!
گفت: کاپشن قشنگی بود نه؟
گفتم: آره.
گفت: من هم خیلی دوستش داشتم
ولی سرراه یکی را دیدم که اون هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت.
من فقط دوستش داشتم!
امضاء: نگو: شب شده است ... : بگوصبح در راه است.
asad ataiy
asad ataiy
مردی مقابل گل فروشی ایستاده بود و میخواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود. وقتی از گل فروشی خارج شد، دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود و هق هق گریه میکرد. مرد نزدیک رفت و از او پرسید: دختر خوب چرا گریه میکنی؟ دختر در حالی که گریه میکرد، گفت: میخواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی.. فقط 75 سنت دارم، درحالی که گل رز 2 دلار میشود. مرد لبخند زد و گفت: با من بیا، من برای تو یک شاخه گل رز قشنگ میخرم. وقتی از گلفروشی خارج میشدند، مرد به دختر گفت: مادرت کجاست؟ میخواهی ترا برسانم؟ دختر دست مرد را گرفت و گفت: آنجا و به طرف قبرستان اشاره کرد. مرد او را به قبرستان برد و دختر روی یک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت. مرد دلش گرفت و طاقت نیاورد، به گل فروشی برگشت، دسته گل را گرفت و 200 مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد
امضاء:
asad ataiy
asad ataiy
داستانی جالب از فردریک کبیرحاکم گذشته آلمان !! ________________________________________ فردریک کبیر که از سال ۱۷۴۰ تا ۱۷۸۶ بر کشور آلمان حکومت می کرد معتقد به آزادی اندیشه بود و رشد فکری مردم را در گرو آن می دانست. او یک روز سوار بر اسب با همراهانش از یکی از خیابان های برلین می گذشت، گروهی از مخالفان اعلامیه تند و تیزی علیه او بر دیوار چسبانده بودند. فردریک آن را به دقت خواند و گفت: “بی انصافها چقدر اعلامیه را بالا چسبانده اند ما که سوار اسب هستیم آن را به راحتی خواندیم ولی افراد پیاده برای خواندنش به زحمت می افتند. آن را بکنید و پایین تر بچسبانید تا راحت تر خوانده شود”. یکی از همراهان با حیرت گفت: “اما این اعلامیه بر ضد شما و اساس امپراتوری است”. فردریک با خنده پاسخ داد: “اگر حکومت ما واقعا به مردم ظلم کرده و آنقدر بی ثبات است که با یک اعلامیه چند خطی ساقط شود همان بهتر که زودتر برود و حکومت بهتری جای آن را بگیرد، اما اگر حکومت ما بر اساس قانون و نیک خواهی و عدالت اجتماعی و آزادی بیان و قلم است مسلم بدانید آنقدر ثبات و استحکام دارد که با یک اعلامیه از پا نیفتد.”
امضاء:
Parisa
Parisa
واقعی
یه روز مامانم تعریف میکرد: یه زنه به شوهرش که 50 ال اینارو داشت شک کرده بود که هر شب این کجا میره که میگه الن برمیگردم!!! یه شب دوماد این بنده خدا میفته دنبالش میبینه چن کیلو موز و سیب و پرتقال و ... میگره و میره توی یه خونه!!! ای طرف یخوده صبر میکنه میره دمه دره خونه درو میزنه یه زنه میاد دمه در!!!! ازش میپرسه این آقا که الان اومد خونتون کی بود؟ میگه شوهرم بود!!!! طرف میاد به خونواده زنش میگه. شب که ای آقا برمیگرده خونه... زنش و بچه هاش میگیرن تا اونجایی که میتونن مرد رو میزنن!!!!{-29-}{-27-}
حقش بود من بودم میکشتمش{-27-}
امضاء: رنگین کمان معرفت پاداش کسی است که تا آخرین لحظه زیر باران \"دوستی\" بماند...
9 دیدگاه
در داستان کوتاه 1 امتیاز + / 0 امتیاز - 1391/02/27 - 22:20
عـ ـ ـمـ ـ ـو رضـ ـ ــا
عـ ـ ـمـ ـ ـو رضـ ـ ــا
روزي دروغ به حقيقت گفت بريم درياشناكنيم حقيقت ساده پذيرفت وآنهاكنار دريا رفتند حقيقت تالباسهايش رادرآورد دروغ آنها را دزديد و فرار كرد ازآن پس حقيقت عريان وزشت است ولى دروغ درلباس حقيقت زيباست پس...
امضاء: نبودنت را با ساعت شنی اندازه میگیرم!!! تا الان یک صحرا گذشته. . .!!!
دیدگاه
در داستان کوتاه 1 امتیاز + / 0 امتیاز - 1391/02/27 - 14:11
@ojobe عضو گروه شد. 1391/02/25 - 12:57
parvaz
parvaz
قلب من واقعا زیباست….

امضاء: عَلیٌ حُبُه جُنَّة.... قَسیمُ النّار والجَنَّة.... وَصیُ المُصطَفی حَقاً.... اِمامُ الاِنس و الجِنَة.
EsAliEs
EsAliEs
نابینا و گیلاس

نابینا: مگر شرط نکردیم از گیلاسهای این سبد یکی یکی بخوریم ؟ بینا : آره نابینا : پس تو با چه عُذری سه تا سه تا می خوری ؟ بینا : تو واقعا” نابینایی ؟! نابینا : مادرزاد! بینا : پس چطور فهمیدی من سه تا سه تا می خورم ؟! نابینا : واسه این که من دو تا دو تا می خورم و تو معترض نمی شی :دی
امضاء: پیـــــــشاپیـــــــش روز آقایـــــــــون مبــــــــــارک :)
zahra
zahra
فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت.

هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بیرون کشید.

وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند.

هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با پریدن در استخر و نجات دادن جان یک بیمار دیگر، قابلیت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که این عمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست.

و اما خبر بد...

این که بیمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از این که از استخر بیرون آمد خود را با کمر بند حوله حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شدیم او مرده بود.

هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش را دار نزد. من آویزونش کردم تا خشک بشه...

.....................

حالا من کى مى تونم برم خون
امضاء: نگو: شب شده است ... : بگوصبح در راه است.
مریم
مریم
پسر تنبل مردی پسر تنبلی داشت که .........................
امضاء: خسته ام از تكرار غصه هايم درس بعدي را شروع كن زندگي...
najme
najme
داستان نه!!!!!!!واقعيته....... اون موقع هايي كه دوره خان و خان بازي بود..... ادامه در ديدكاه{-29-}
امضاء: ...يا ضامن اهو...
مریم
مریم
مربی مهدکودک و چکمه ها خانم جوانی که در کودکستان برای بچه های 4 ساله کار میکرد میخواست چکمه های یه بچه ای رو پاش کنه ولی چکمه ها به پای بچه نمیرفت بعد از کلی فشار...و خم و راست شدن، بچه رو بغل ميكنه و ميذاره روی میز، بعد روی زمین بلاخره باهزا....................................
امضاء: خسته ام از تكرار غصه هايم درس بعدي را شروع كن زندگي...
8 دیدگاه
در داستان کوتاه 1 امتیاز + / 0 امتیاز - 1391/02/20 - 00:40
مریم
مریم
مامان داره ظرف میشوره رو به من میکنه میگه: امروز رفتی دکتر چی شد؟؟؟ شروع به توضیح دادن می کنم یهو ظرف از دست مامانم میوفته میشکنه!!! مامانم: ااااااااااااه انقدر حرف میزنی حواسم پرت شد دیگه سرویس ناقص شد!!!!
من: بابام داره تلویزیون میبینه رو به من میگه: رفتی بانک چی شد؟؟؟ با کلی ذوق و شوق شروع به تعریف میکنم یهو اخبار BBC شروع میشه!!!! بابام در حال زیاد کردن صدای تلویزیون: هیــــــس هیچکی حرف نزنه!!!!
من: داداشم تو اتاقش داره درس میخونه صدام میزنه میگه بیا ... کلی خوشحال میرم تو اتاق میگم جانم داداش یهو تلفنش زنگ میزنه دوست دخترشه!!! داداشم در حالی که نیشش باز شده دیده دختره زنگ زده : میشه بری بیرون درو ببندی؟؟
من: میشینم تو اتاقم پای کامپیوتر ، مامان بابام و داداشم در حال حرف زدن صداشون از حال داره میاد: مامانم: این پسره از دست رفت بابام: آخر سرطان باسن میگیره انقدر میشینه پای کامپیوتر!!1! داداشم : پرروش کردی دیگه !!
گرفتار شدیم به خدا !!!!
امضاء: خسته ام از تكرار غصه هايم درس بعدي را شروع كن زندگي...
ترانه
ترانه
کوتاه ترین قصه ی دنیا :
رفت … !
امضاء: فاصله ها ، محک عاطفه هاست .
13 دیدگاه
در داستان کوتاه 2 امتیاز + / 0 امتیاز - 1391/02/19 - 14:28
صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15