جهت عضویت در A P A D A N E T و دنبال کردنِ تمایل دارید ؟!
A P A D A N E T آپادانت یک شبکه اجتماعی ِ قدرتمند ِ مبتنی بر وب است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول بیشتر از 200 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربران، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک شبکه اختصاصی قادر به ارتباط با یکدیگر بوده و به کمک تکنولوژی آراِساِس میتوانند تازه ترینها را پیگیری نمایند. A P A D A N E T توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر است!
پتروس،فرار می کند! کبری،تصمیـم نمی گیرد! دهقان،فداکاری نمی کند! پسر ِ شجـاع،ترسو شده است! لوک،بــدشانسی می آورد! پلنگ ِ صورتی،زرد شده است! میتـی کومان،استعفـا داده است! پروفسور بــالتازار، جعلی مدرک گرفته است! ای کیــو ســان،مـُـدل ِ مو عوض میکند! دو قلـــوها،دست ِ هــم را نمـــی گیــرند! رابین هـود،بــا دزد ها رفیق شده است! پینوکیـو،به فکر ِ جرّاحی ِِ بینی است! یـوگی،دوستـانش را مـی فروشـد! پـت و مـت،پُست وزارت گرفته اند! دخترک ِکبریت فروش، رفته دوبی !! ولی... ولی چوپـان ِ دروغگو،هنوز دروغ می گوید
در شادى به روى مردم دنیا واشد مولد غنچه شد و فصل اقاقى ها شد ماه زیباى مدینه تو دل تاریکیا کودکى، لاله رخى، میوه هفت آسمونا کودکى با همه خصلت مردان خدا پسر پاک نقى هَدِیّه خوب خدا یا حسن عید تو امروزِ وُ دل عیدى مى خواد عیدیمون باشه همین که آقامون مهدى بیاد
شما را به تقوی الهی و پارسایی در دینتان و تلاش بری خدا و راستگویی و امانتداری درباره کسی که شما را امین دانسته ـ نیکوکار باشد یا بدکار ـ و طول سجود و حُسنِ همسایگی سفارش میکنم. محمّد(صلی الله علیه وآله وسلم)بری همین آمده است. در میان جماعت هی آنان نماز بخوانید و بر سر جنازه آنها حاضر شوید و مریضانشان را عیادت کنید. و حقوقشان را ادا نمایید، زیرا هر یک از شما چون در دینش پارسا و در سخنش راستگو و امانتدار و خوش اخلاق با مردم باشد، گفته میشود: این یک شیعه است، و این کارهاست که مرا خوشحال میسازد. تقوی الهی داشته باشید، مایه زینت باشید نه زشتی، تمام دوستی خود را به سوی ما بکشانید و همه زشتی را از ما بگردانید، زیرا هر خوبی که درباره ما گفته شود ما اهل آنیم و هر بدی درباره ما گفته شود ما از آن به دوریم. در کتاب خدا بری ما حقّی و قرابتی از پیامبر خداست و خداوند ما را پاک شمرده، احدی جز ما مدّعی این مقام نیست، مگر آن که دروغ میگوید. زیاد به یاد خدا باشید و زیاد یاد مرگ کنید و زیاد قرآن را تلاوت نمایید و زیاد بر پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) سلام و تحیّت بفرستید. زیرا صلوات بر پیامبر خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) ده حسنه دارد. آنچه را به شما گفتم حفظ کنید و شما را به خدا میسپارم، و سلام بر شما.
زمین را بیارایید و ثانیه ها را در عطر شکوفه های عشق بپیچید. هلهله کنید و پای بکوبید که اینک، یازدهمین فصل کتاب شیعه، با دست های سبز مردی از تبار ملکوت، ورق می خورد.
ما به هم محتاجيم محسن حسينيطه و معصومه نوري دو نفر از آدمهايي هستند که هر روز در کوچه و خيابان از کنار ما عبور ميکنند....
کم و بيش مثل ما فکر ميکنند، خواستههايي مثل ما دارند و دوست دارند مثل همه ما زندگي کنند. يک اتفاق کوچک در دوران کودکي محسن و معصومه، بخشي از تواناييهاي جسمي اين دو را گرفته ولي آنها تلاش ميکنند و ميخواهند که زندگي کنند، که خوب زندگي کنند و خوشبختي را تنفس کنند. محسن و معصومه مثل تمام آدمها، غصه دارند و درد دارند و فشارهاي زندگي را به دوش ميکشند ولي معتقدند که بايد بايستند و تمام دردها را پشتسر بگذارند. با محسن از سالها پيش آشنا بودم. هم به واسطه شعر و ادبيات و هم به خاطر کار روزنامه نگارياش که خود به خود دردهاي مشترکي را در ما ايجاد ميکرد. اما همسر او را تا آن روز نديده بودم. معصومه نوري متولد نيشابور است و کم و بيش وضعيت محسن را دارد. بيشتر نثر ادبي مينويسد و يک کتاب هم با نام «چرا صورتام خيس ميشود» منتشر کرده است. خودش ميگويد در رشته روانشناسي باليني قبول شده ولي به دليل مخالفت پزشکان نتوانسته در دانشگاه ثبتنام کند. پيش از اين در نيشابور مسوول ميکس و مونتاژ فيلم و عکس در يک آتليه هنري بوده است. با محسن در جلسات گروه «باور» که جمعي از معلولان جسمي حرکتي در آن عضو هستند آشنا شده. بعد از ازدواج فرصت کمتري براي نوشتن پيدا ميکند و به تازگي يک فروشگاه خدمات کامپيوتر را نيز در نزديکي محل زندگيشان راهاندازي کرده است. معصومه خيلي اصرار دارد که محسن زودتر کتاب شعرش را منتشر کند. بيمقدمه و با خنده پرسيدم: «بالاخره کدومتون اون يکي رو گول زد؟!» هر دوي آنها متوجه حرفام شده بودند. معصومه خنديد و محسن آرام گفت: «من مخاش را زدم!» و بعد از يک خنده سهنفره، گفتگوي سهنفره ما شروع شد.
جدا از شوخي؛ چهطور با هم آشنا شديد؟ معصومه: گروه باور جلسات زيادي را براي ما و دوستانمان برگزار ميکرد. من و محسن هم همانجا با هم آشنا شديم. البته چون محسن شعر ميگفت، من هم نثر ادبي مينوشتم، گاهي در بحثهاي اينترنتي گروه، درباره آثار هم نظر ميداديم و اين شد که باب آشنايي ما با هم باز شد. البته چند باري هم محسن کارهاي مرا در روزنامه منتشر کرد.
[بعد به هم نگاه کردند و هر دو لبخند زدند.]
و اين آشنايي تا ازدواج چهقدر طول کشيد؟ محسن: ما از سال 86 تا 87 با هم آشنا شديم و کمکم به هم علاقهمند شديم و آبان ماه گذشته در نيشابور عقد کرديم و به تهران آمديم. معصومه: البته به همين سادگيها هم نبود. مشکلات زيادي براي اين کار به وجود آمد که البته از پس آنها برآمديم.
پس براي ازدواج به مشکل هم برخورديد؟ محسن: بله،زياد. همه ميگفتند سخت است. نميتوانيد، از خير اين کار بگذريد؟ در واقع ازدواج ما بيشتر شبيه جنگيدن بود. جنگيدني که بايد توانايي خود را به همه ثابت ميکرديم. حتي يکي از استادان دانشگاه به من صراحتاً گفت: «شما نميتوانيد اين کار را انجام بدهيد.» ولي ما انجام داديم. [و باز به هم نگاه کردند و لبخند زدند]
خانوادهها چهطور؟! آنها هم مخالف بودند يا همراهيتان کردند؟ معصومه: هيچکس اول نظر مثبتي نسبت به اين اتفاق نداشت ولي ما با خانوادههاي خود صحبت کرديم و توانستيم آنها را متقاعد کنيم. محسن: ما چون خواستيم و به خواستن خود ايمان داشتيم، توانستيم اين راه را طي کنيم و مشکلات را کنار بزنيم.
مشکلات ديگري هم داشتيد؟ معصومه: بله، مشکلات زياد بود. مثلا براي گرفتن وام ازدواج، مسوول اين کار با برخورد اهانتآميزي چيزهايي را از ما ميخواست و ميپرسيد که اصلا لازم نبود. از ما پرسيد اصلا همسر شما کار دارد که بتواند وامها را پس بدهد. در صورتي که من بسياري از زوجهاي جوان را ميشناسم که اصلا کاري ندارند و خانوادههاي آنان، وام آنها را پرداخت ميکنند. محسن: ما مجبور شديم برويم و از دفتر روزنامه محل کارم نامه بگيريم که آقاي حسيني در اين دفتر مشغول به کار است.
معصومه: بعد ازحل اين مشکل، دوباره از ما ايراد گرفت که چرا دو امضايتان با هم فرق دارد. خب ما به دليل مشکلمان، لرزش دست داريم و نميتوانيم دو امضاي دقيقا مثل هم داشته باشيم. خلاصه اينکه براي اين وام ما را خيلي اذيت کردند و وامي که به همه يک هفتهاي ميدهند را دو ماه طول دادند تا پرداخت کنند. محسن: ولي بالاخره گرفتيم. [و هر دو لبخند زدند]
از قبل هم با هم آشنايي داشتيد؟ محسن: چند سال قبل يکي از دوستانام در همين گروه باور به من گفت: يکي از خانمهاي گروه دارد کتاب منتشر ميکند و ميخواهد در آخر کتاب، به رسم يادگاري از هر يک از اعضاي گروه که اهل علم هستند هم در اين کتاب بگنجاند. شما هم اگر بخواهي ميتواني متنات را بدهي تا در کتاب چاپ شود. من هم با بيميلي گفتم: مگر بيکارم؟! بعدها فهميدم که آن خانم همين معصومه خودم است. [و با هم شروع کردند به خنده]
درس خواندن محسن و اينکه کمتر زمان با هم بودن داريد، اذيتتان نميکند؟ معصومه: کمي سخت است، ولي وقتي پاياننامهاش را دفاع کند فرصت بيشتري را با هم خواهيم بود. البته من اصرار دارم که محسن دوره دکترا را هم بگذراند و دارم براي اين کار تشويقاش ميکنم. خودش ميگويدکه تا همينجا کافي است ولي من فکر ميکنم حتما بايد تا انتها پيش برود.
موضوع پاياننامه چيست؟ محسن ميخندد و ميگويد: عطار... عطار نيشابوري. بالاخره يک جوري بايد خودم را در دل معصومه جا ميکردم و اين راه خوبي بود . [و هر دو ميخندند]
شما بهعنوان زوج خوشبخت لوح و تنديس هم گرفتهايد. حالا اين زوج خوشبخت دعوا ومشاجره هم دارند؟ [و باز لبخند ميزنند] معصومه، بله. همه با هم بگومگو دارند. ما هم همينطور. يکي دو بار پيش آمده وقتي که از مسالهاي ناراحت بودهايم يا فشار کار اذيتمان کرده اما فقط براي چند ثانيه و زود عذرخواهي کردهايم و همه چيز تمام شده.
کار روزنامهنگاري را دوست داريد؟ محسن: خيلي زياد! ولي گاهي فشار کار زياد ميشود. يکي از مشکلات اين است که نميتوانيم همزمان با گفتگو يادداشت برداريم و اين خيلي سرعت ما را پايين ميآورد. اگر براي اين مشکل راهي پيدا ميکرديم، خيلي خوب ميشد ولي در کل خوب است. جذاب و متنوع.
هدفتان در زندگي مشترک چيست؟ معصومه: خوشبختي، زندگي، با هم بودن محسن: دوست دارم يک زندگي مستقل داشته باشم و بتوانم در کنار معصومه يک زندگي آرام را سپري کنم. همين.محسن حسينيطه که اين روزها در حال آماده کردن پاياننامه فوقليسانس ادبيات فارسي خود است، ميگويد:توجه با ترحم فرق دارد29 سال دارد. متولد پنجم ارديبهشت 1360. شعر ميگويد. در حال آماده کردن پاياننامه فوقليسانس ادبيات فارسي خود است. روزنامهنگار است. آبانماه 1388 با يکي از دوستان خود که وضعيت تقريباً مشابهي دارد ازدواج کرده و همزمان با همه کارهاي ديگرش دارد مجموعه شعر خود را هم آماده انتشار ميکند. اينها تمام آن چيزي بود که من از محسن حسينيطه ميدانستم. به منزل آنها در کرج رفتم. گفتگو را شروع کردم و خيلي سعي ميکردم کلمه «معلول» را به کار نبرم، نکند که به آنها بربخورد. اما محسن حرفهاي خود را با اين جمله شروع کرد و خيال من از اين بابت راحت شد: «هر وقت از دست خودم خستهام، هر وقت نااميد ميشوم و هر وقت فکر ميکنم که هيچچيز آن طور که بايد باشد، نيست اين جمله پدرم به نقل از ژانپلسارتر به يادم ميآيد که: اگر يک معلول در يک مسابقه دو اول نشود، حتما خودش مقصر بوده.» اين است که هميشه سعي ميکنم و زندگي را دنبال ميکنم.
يعني همهچيز خوب است؟ چه کسي ميتواند بگويد که هيچ مشکلي نيست؟ همه مشکل دارند. همه گرفتاري دارند ولي آنچه اهميت دارد اين است که من به عنوان يک معلول جسمي حرکتي ميتوانم از پس آنها بربيايم. نه اينکه بگويم من آدم خيلي توانايي هستم و کارهايي انجام ميدهم که کسي نميتواند. خيلي از افراد شبيه من هستند که ميتوانند و ميخواهند اين کار را انجام دهند و ميدهند.
ولي خيلي از افراد شبيه تو و با حتي مشکلات حرکتي کمتر هستند که کاملا منزوياند و از جامعه دوري ميکنند. ريشه اين برخوردها را نميشود فقط در خود فرد جستجو کرد. بايد محيط زندگي او را هم در نظر بگيريم. اينکه يک معلول بخواهد به جريان زندگي برگردد يک طرف ماجراست ولي نبايد فراموش کنيم که ما در محيطي زندگي ميکنيم که انسانهاي ديگري هم در آن حضور دارند و ميتوانند در جريان زندگي ما تاثير گذار باشد. وقتي خانواده يک فرد با معلوليت جسمي حرکتي، او را از کار افتاده بداند و او را از ابتدا از جامعهاي که پر از آدمهاي مختلف است دور کند، نميتوان انتظار داشت که خود فرد با يک ديد باز به افقهاي روشن زندگي نگاه کند. فرد معلول خواه ناخواه دچار مشکلاتي براي انجام کارهاي خود ميشود و ممکن است دچار ياس شود و اين اطرافيان هستند که بايد او را به مسيردرست هدايت کنند و باورهاي او را به يقين برسانند.
شما هم همين شرايط را داشتهاي؟ اتفاقا من خيلي حساستراز دوستان ديگر خود بودم. زود دلگير ميشدم. زود خسته ميشدم. به قدري که ميخواستم همه چيز را رها کنم ولي پدرم با همان جملهاي که اول گفتم، مرا دوباره به مسير خودم ميآورد. خواستن من در کنار درک درست خانوادهام از وضعيت من باعث شد که بتوانم راه خودم را پيدا کنم.
در اجتماع چهطور؟آنجا هم مشکل وجود دارد؟ شايد اصليترين مشکل معلولان جسمي حرکتي نگاه جامعه به آنهاست که آنها را مجبور به عقبنشيني ميکند. دلسوزي و ترحم مردم خيلي آزاردهنده است. توجه با ترحم فرق دارد. ما آنقدر توانايي داريم که بتوانيم به مسوولان فشار بياوريم تا خيابان وليعصر را براي تردد ما بهسازي کنند و آنقدر قدرتمند هستيم که بتوانيم حق خود را بگيريم ولي نگاههاي همراه با ترحم، دلسوزي وحتي طعنه و کنايه خيلي از آدمهاي شبيه ما را دلزده ميکند.
اين نوع نگاه براي شما هم به وجود آمده؟ زياد. خيلي زياد. تعداد زيادي از آنها را به صورت يادداشت در همشهري واطلاعات چاپ کردهام. شما چه حالي ميشويد وقتي که داريد ازدانشگاه برميگرديد، مردم به شما مثل گداها کمک کنند يا چه کار ميکنيد وقتي مردم شما را زير نگاه ترحم خود له کنند؟
اينها که گفتي، عمدتا مشکلات روحي و رواني بود. از مشکلات ديگرت بگو؟ مهمترين مساله براي معلولان جسمي حرکتي، مساله مناسبسازي فضاهاي شهري است. خيلي از اين افراد توانايي تحصيل و کار دارند ولي به دليل فضاهاي نامناسب نميتوانند به اين هدف برسند. وقتي افرادي مثل ما در دانشگاه به تحصيل ميپردازند، نياز به کلاسهايي دارند که بتوانند در آن حضور پيدا کنند. وقتي کلاسهاي ما در طبقات بالاي دانشگاه تشکيل شود و آسانسور هم وجود نداشته باشد، چه طور بايد انتظار داشت که فرد معلول بيهيچ دغدغهاي به تحصيل بپردازد. خيابانها و پيادهروها هم هنوز براي تردد اين افراد مناسب نيست. بايد کمي هم به افرادي مثل ما حق بدهيد که نتوانند خود را با اين وضع منطبق کنند.
...پرسيدم پس شما چهطور ميتواني با اين مشکل کنار بيايي و الان به جاي برسي که خيلي از آدمهاي عادي جامعه آرزوي آن را دارند: کار، تحصيلات عالي، ازدواج و...؟ اينها را پرسيدم ولي پيش از اينکه مهندس بخواهد جواب بدهد، اين مصرع در ذهنم تداعي شد: «مرد با هرچه خطر هرچه بلا ميماند.»
ميترا فرازنده دخترى است هنرمند. اين را مى شود از آثار و كارهايش به خوبى متوجه شد. با ميترا كه حرف مى زنى، متوجه مى شوى كه تمام حرفهايش دقيق و درست است. نگاهش به زندگى خيلى وسيعتر از نگاه خيلى از آدمهاى هم سن و سال خودش است. ميترا با تمام مشكلاتى كه برايش از سه سالگى پيش آمده، هرچند كه نتوانسته در خيلى از جاده ها حركت كند، ولى با قهرمانى و پشتكار در مسيرهايى حركت كرده كه ما هرگز از آن عبور نكرده ايم. كارى نداريم كه ميترا به قول خودش تنها ۷۵ سانتى متر قد دارد، به پشت خوابيده و با پشت دست قلمو به دست مى گيرد و ...، ما با دلى كار داريم كه خدا در آن جاى دارد. دل دخترى كه ۲۹ ساله و اهل «اسالم» است و تمام جاده هاى عشق را با دلش پيموده و دو طرف آن را گل بنفشه كاشته تا بلكه ما را هم عاشق كند.
از خودت بگو؟ - من از ۳سالگى تشنج كردم. يادم هست كه تب شديدى داشتم بعد قدرت راه رفتن را از دست دادم و دست و پاهايم كج شد. متوجه شدم كه مى گفتند راشيتيسم دارم.
چطور شد كه دنبال نقاشى رفتى؟ - ۸سالم بود. خواهرم تشويقم كرد كه نقاشى كنم و درس بخوانم. سال۷۱ بود كه شروع به درس خواندن كردم و يك دفعه كلاس پنجم را امتحان دادم. در تمام درسها خودم تلاش كردم جز در درس رياضى كه از طرف آموزش و پرورش معلم داشتم.
الآن چه مشكلى دارى؟ - سنگ كليه دارم. كليه ام پر از سنگ است. يك سنگ ۶سانتيمترى در كليه ام كه تنها ۸سانت است وجود دارد. مى گويند. با ليزر درمان نمى شود. ولى با اين حال من نااميد نيستم. خدا بزرگ است. او من را جواب نكرده است.
با درد چه مى كنى؟ - هميشه درد دارم. ولى روحيه ام ۲۰است. چون خدا را باور دارم. من هيچ وقت نمى گويم لحظات بد مى گويم لحظات دشوار زندگى. مى دانم كه در اين لحظات بايد به خدا توجه كنم.
چه آدمهايى خوشبخت هستند؟ - خوشبختى با امكانات مالى هست، ولى خوشبختى به روح و باور ما انسانها است. خوشحالم كه خدا اين باور را در وجود من گذاشته و كمكم كرده تا او را پيدا كنم. مى دانم كه خدا مرا خيلى دوست دارد. من واقعاً خوشبخت هستم چون هنگام مشكلات از او مى پرسم خدايا تو مى خواهى من به چه چيزى برسم. همين كه خدا به من عقل داده، من راضى هستم. درست است كه من را با فرغون جابه جا مى كنند درست است كه براى خريد به بازار با فرغون مى روم خيلى ها به من بد نگاه مى كنند ولى مهم نيست زيرا آنهايى كه من را مى شناسند با احترام برخورد مى كنند.
نظرت در مورد عشق چيست؟ - بله مدتى قبل بود كه گفتم عاشق شده ام. همه گفتند ميترا مگر مى توانى ازدواج كنى؟ به آنها گفتم تعريف شما از ازدواج ملاك من نيست بلكه عشق ارتباط روحى دونفر با هم است. اگر آدمها به احساسات زمينى شان غلبه كنند و از اين نياز درست استفاده شود و پا روى هوس هايشان بگذارند خدا آنها را به قدرت مى رساند. چون ما پاره اى از خدا هستيم و در اين صورت است كه آسمانى مى شويم. من هم احساس دارم ولى بين عشق پاك وهوس تفاوت قائل هستم و در اين زمينه به خيلى چيزها رسيده ام. من با افتخار مى گويم كه عاشق هستم ولى شوهر نمى خواهم. حرف من از عشق، از شوهر نيست. من تمام زيبايى هاى خدا را دوست دارم، ما اگر اين ديد را داشته باشيم كه با خوبى هاى مردم زندگى كنيم، به فكر مردم احترام هم مى گذاريم من هم همينطور هستم به فكر مردم احترام مى گذارم ولى با فكر خودم زندگى مى كنم با مردم هستم ولى براى مردم نيستم.
با چه مشكلات جسمى مواجه هستى؟ - وقتى از پله سقوط كردم، سه ساله بودم. تب شديدى داشتم. اين سقوط ترس عجيبى در وجودم ايجاد كرد. در آن زمان من ۷۵سانتيمتر بودم. خودم شاهد جزء به جزء كم شدن اعضاى بدنم بودم. پدر و مادرم شاهد دردهايم بودند.
با چه مشكلاتى در مورد كارهاى هنرى ات روبرو هستى؟ - ارشاد براى نمايشگاه به من فقط سالن داده است. ولى بايد به جوانهايى كه صاحب فكر باز و انديشه سبز هستند بهاى بيشترى داده شود. من از سال گذشته وارد عرصه هنرمندان شده ام. كسانى كه اهل دل هستند ولى مشكلات هنرمندان را مى بينم و شاهد هستم كه حمايت هم نمى شوند و تنها براى دلشان كار مى كنند. جوان پر از انرژى است. من خودم را باور داشتم و خدا را مى شناختم. وگرنه شايد الآن وارد كارهاى ديگرى شده بودم.
چند تابلو در نمايشگاه فروختى؟ - من آثارم را با احساسم مى كشم ولى كسى زياد دنبال خريدن آثار هنرى نيست. من ناچارم براى اينكه مردم تابلوهايم را بخرند ارزان بدهم. تعدادى از كارهايم را هديه دادم و تعدادى را هم فروختم.
با پول تابلوهايت مى خواهى چه كنى؟ - مى خواهم آن را به پدرم بدهم. پدرم هميشه با عشق و محبت به من كمك كرده است ولى من خودم مى خواهم در برابر زندگى ام احساس مسؤوليت كنم.
چه كسانى تو را در رسيدن به هنر كمك مى كنند؟ - پدرم، دوستانم و خواهرم كه كر و لال است. او مرا بغل مى كند و در جابه جايى و رسيدن به آرزوهايم كمكم است. دلم مى خواهد به آنها لااقل هديه اى بدهم و اين امكانپذير نيست مگر با اينكه از نظر مالى استقلال داشته باشم.
بخشيدن را دوست دارى؟ - من دوالنگو دارم. چندماه پيش متوجه شدم خانمى نيازمند است. با خودم گفتم خدا دست تو را كج آفريده است. يك النگويم را براى او فرستادم. او از خوشحالى گريه كرده بود. من با اين كار احساس كردم كه روحم آزاد شد وقتى به او بخشيدم احساس كردم روح بخشندگى ام دارد لحظه به لحظه بزرگ مى شود يا مدتى پيش، دوستى به ديدنم آمد و با اصرار به من پولى را هديه داد. من آن پول را به يك نيازمند دادم به خيلى چيزها خودم در زندگى نياز دارم. در كنار اين نبود ها چيزهاى ديگرى پيدا مى كنم.
چه رنگى را بيشتر دوست دارى؟ - تمام رنگهاى خدا را دوست دارم ولى بيشتر رنگ آبى را دوست دارم چون رنگ دريا، روح ، پاكى، آسمان و خداست.
چه وقت هايى عصبانى مى شوى؟ - وقتى احساساتم را نديده مى گيرند، وحشتناك مى شوم. قبلاً سكوت مى كردم ولى الآن ياد گرفته ام تا از حقم دفاع كنم.
چه آرزويى دارى؟ - خوشبختى جاودانى براى همه. اى كاش همه با صلح وصفا زندگى كنند بدون توجه به جنس هم به جاى اسم هم با عشق همديگر را صدا كنند.
چه موضوعاتى بيشتر در كارهايت ديده مى شود؟ - طبيعت چون من در دل طبيعت بزرگ شده ام. بيشتر نقاشى هايم تلفيقى از عشق و طبيعت است. دستهاى كوچك من كارى نمى توانند بكنند ولى به خاطر دميده شدن عشق نقاشى مى كنند. من خودم را از خيلى از هم جنسانم برتر مى دانم ولى امان از درد نداشتن و درد را نفهميدن.
چند كار كرده اى؟ - سه دفتر دارم پر از نقاشى . دو دفتر كه تا نيمه كار كرده ام و ۲۴ تابلو.
موضوع نقاشى ها چطور به ذهنت خطور مى كند؟ - من هرچه به دلم الهام مى شود را مى كشم.
نخستين نقاشى كه كشيدى؟ - ۸ ساله بودم يك پسربچه و يك دختر بچه كشيدم. خواهرم گفت كلاه برايش بكش گفت به در قندان نگاه كن و من نگاه كردم و كشيدم.
نخستين مشوق تو؟ - خواهرم كه ۶ سال از من بزرگتر بود.
چطور نقاشى مى كنى؟ - با پشت دست كار مى كنم.
چقدر در روز كار مى كنى؟ - من نبايد زياد خسته شوم چون چشمانم دچار مشكل مى شود دكتر گفت نبايدكاركنى سه سال كار نكردم ولى نمى توانم كار نكنم كار مى كنم وهر روز نمره عينكم بالا مى رود. چون گاهى صورتم به بوم آنقدر نزديك مى شود كه مى چسبد به بوم و صورت و موهايم رنگى مى شود و قيافه ام خنده دار مى شود.
با رنگ روغن يا مداد رنگى كار مى كنى؟ - با مدادرنگى و ماژيك طرح هاى ريز مى كشم و احساسات درونى ام تراوش مى كند ولى چون به چشمم زياد فشار مى آورد ناچار با رنگ روغن كار مى كنم. علاوه بر اين رنگ روغن ماندگارتر است.
آخرين هدف؟ - به خدا رسيدن و به ابد پيوستن.
زيباترين واژه اى كه شنيده اى؟ دوست داشتن ودر كنار هم با آرامش زندگى كردن.
مديون چه كسانى هستى؟ - از نظر روحى مديون يك دوست هستم كه مرا به باور رساند و باعث شد تا خودم و خدا و پيرامونم را بشناسم و از نظر جسمى مديون پدر و مادر وخواهرم هستم واز نظر اجتماعى مديون دوستانم هستم.
آخرين كتابى كه خواندى؟ - نقش زن در اسلام. كتابهاى جنايى و عشقى و رمان را زياد دوست دارم و شب جمعه هم تفسير قرآن مى روم.
تلخ ترين خاطره؟ - باورم نكردند ولى من خودم را ثابت كردم.
بهترين عيدى كه گرفته اى؟ محبت براى من ماندگارترين است. ولى امسال من بهترين هديه را از دست يك كودك گرفتم. بهترين عيدى براى من فضاى سبز است. از كودكى فكر مى كردم كه بالاخره روزى روى پاهاى خودم راه خواهم رفت و تا ۱۴ سالگى به بهبود اميد داشتم. امسال به خانه خاله ام رفتم. نوه اش يك دسته بنفشه چيد و به من داد. بهترين عيدى من همين بنفشه ها بود.
اگر پرنده بودى؟ - نغمه دوستى در تمام دنيا سر مى دادم.
آخرين حرف؟ - از بهزيستى براى خريد بوم كمك خواستم ولى به من تنها ۱۰ هزار تومان دادند من تحت پوشش بهزيستى هستم و ماهى ۱۵ هزار تومان به من مى دهند البته ۴ ماه است كه نداده اند. گفتم به من كامپيوتر بدهيد تا با آن بتوانم كارهايم را بهتر ارائه كنم ولى...
گروهی از محققان ایرانی موفق به ساخت دستبندی برای نابینایان و كمبیناییان شدند كه آنها را بینیاز از عصا میكند. امیر طباطبایی مجری این طرح از دانشگاه علم و صنعت ایران در گفتو گو با فارس گفت: ما گروهی هستیم متشكل از محققان دانشگاههای مختلف تهران كه در جهت كاهش محدودیتها و مشكلات معلولان و جانبازان فعالیت میكنیم و دستگاههای متعددی در این زمینه اختراع كردهایم. وی با اشاره به ساخت دستگاهی به جای عصا برای نابینایان و كم بینایان اظهار داشت: این دستگاه همانند ساعت مچی و یا دستبند روی دست نابینا بسته میشود و روی آن سنسورهایی نصب شده كه قادر به تشخیص موانع هستند و با هشدار لرزش یا صوتی فرد را مطلع میكند. طباطبایی ادامه داد: در قسمت پایینی این دستگاه نیز سنسورهایی تعبیه شده كه قادر به تشخیص برآمدگی و فرورفتگیها همانند مكانهایی كه پله دارند است. وی افزود: میتوان روی این دستگاه سنسورهای فتوالكترونیك نصب كرد كه با استفاده از این سنسورها دستگاه رنگها را تشخیص میدهد و به صورت صوتی به فرد نابینا اعلام میكند. هم اكنون این دستگاه قادر به تشخیص 20 الی 30 رنگ است كه قابلیت افزایش تعداد رنگها نیز وجود دارد. این مخترع ایرانی گفت: ما قابلیت نصب جیپی اس را روی این دستگاه داریم كه با نصب جیپیاس با دادن آدرس فرد نابینا بدون كمك به شخص دیگری میتواند مسیر را پیدا كند وی یادآور شد: نمونه اولیه این دستگاه با ابعادی بزرگ ساخته شده كه در نمونههای بعدی این دستگاه را میتوان تا حد یك ساعت مچی كوچك كرد.
عالی بود
1390/12/12 - 11:50تشکر
1390/12/12 - 11:51
1390/12/13 - 11:53
1390/12/13 - 12:10Ziba bood
1391/02/12 - 23:13